این روز ها اشتیاقم به مرگ بیش تر از هر زمان دیگری است، نه از آن رو که بریده باشم از او بل به خاطر اشتیاقم به اوست و می ترسم کمی اگر، به خاطر خطاهای دیروز و امروزم است؛

سیدی ادعوک بلسانٍ قَد اخرَسهُ ذنبه...

بازبانی لال از گناه...

ربِ اناجیک بقلب قد اوبَقَهُ جُرمه...

و قلبی مرده از جرم و جنایت...

و ما انا سیدی و ما خطری!

و پست ترین و بی ارزش ترین مخلوق...

آمده بودیم با سری بالا از غرور و می روم با سری پایین از شرم که او آدم می خواست مرا و اکنون کم از حیوان باز پسش می دهم روحی را که در من دمیده بود...

خدا را دعایی بکنید...

و نبود اگر آن ماه پاره التماس می کردم دیدارش را با ندای"یا حضرت عزراییل ادرکنی..."